تو اگه اومدنی نیستی بگو .... اگه ما رو خواستنی نیستی بگو
اگر تو بخواهی
...........................................................
هر بار که باران هاشورم می زند ،
به ابرهای بالای سرم می خندم
که صمیمانه برام تصویر ترا کوچک می کنند !...
ببین ...خیس دارم می شوم
و امید به هیچ چتری نیست ،
دستهات رو باز کن ،
چشمهات سیاه تر از آسمان این لحظه است ،
همین جا می نشینم زیر پاهات ،
برجهای بابِل !...
پیراهنم از نیل پُر آب تر می شود اگر تو بخواهی
حتی خزر !
خیال سبز شمال در توست ،
گرمای خشک جنوب در من
که بی هوا زبان به عشق باز می کنم !
راستی ... از کدام راه برویم
که سنگها دوستمان داشته باشند ؟
در کدام ایستگاه بایستیم
که زیر چرخ اتوبوس
به حماقت مسافران نخندیم
که برای کسی که منتظر نیست دست تکان می دهند ،
اصلا چرا همیشه باید پیاده برویم
این منطقه مرز که ندارد
و گلوله های تفنگش را هیچ کس
حرام من و تو نمی کند ،
پس راحت تر دوستم داشته باش ؛
و بلیطی برای صبح رزرو کن
مقصد جایی از اینجا نزدیک تر
و یادت باشد من کنار پنجره می خواهم ببوسمت ،
با صدای چیک چیک هو هو
و سوتی که تو می خواهی بزنی !
چقدر هاشور خورده ام
دست به من که نمی زنی ،
لااقل دستهام رو از سرت بردار !
دست از سرت برداشتم و آسمان زمین خورد ،
خیس خیس انگار موش ،
_موشو ببین چه فِر شده توی هوای شمال _
بگذار به این در به دری عادت کنیم
و به جاده های حسود بخندیم ،
و به خودمان که هنوز نمی دانیم
کی به هم می رسیم !
دست از سرم بردار ،
_ سرت چقدر داغه _
بازی جناق یادته ؟
اینجا دست ، برنده است
که از سر برداشته شود ،
یادم تو را ....... فراموشم کن !
وحید پورزارع
اسفند 85...تهران