از روزگار دلم گرفته ... از اين تكرار دلم گرفته
دوباره مي خنديم .....
.....................................
دستبندت را به دستهاي من گره بزن ، خواهر كوچولو
اصلا به گردن من بيانداز
گناهي را كه مرتكب نشده اي ،
تو فقط خنديدي .
زمين از سنگيني ي تو
به شانه هاي من پناه آورده است ،
سرت را بالا بگير ، من هم درد دارم
ببين ....
دارم جاي همه ي اشكهاي تو
دريا را سر مي كشم !..
خوب يادم هست پاهات همان پله ي اول ماندند ،
به پنجم نرسيده ، من پا نداشتم خواهر كوچولو !..
خنده ات را يه لبان من پرتاب كن
چرا كه خنده ات را جريمه كرده اند ،
زود بر مي گردي
و حكم چيزي نيست ،
جز عاشقي با هزار بار دوستت دارم !...
وقتي در قصه ي شبانه ام بي تو
جاي گرگ و بره عوض ميشد
وقتي حتي شنل قرمزي را مي بردند
من به ياد تو ،
ياد گناه بيخوديت ، آتش مي گرفتم
مي گرفتم سيگاري به لب و
به اين فلسفه روشن فكر مي كردم
هي فكر مي كردم ...هي دود مي شدم
دود ..دود....بدرود آزادي !...
فكر مي كردم چقدر راحت ميشود
سر گذاشت زمين و مرد،
در نقطه اي از اين جهان
در لكه اي از اين جغرافيا
در شكل گربه اي كه دارد موش مي شود
بايد شير به دنيا بياورند مادران ،
در جنگلي كه درست به شكل تهران است !...
براي من گريه كن خواهر كوچولو
و مطمئن باش روزي مي خنديم
دوباره مي رقصيم...
و اين ورق بر مي گردد
بر مي خوريم
و تو حواهر كوچولوي من ، بي بي مي شوي
و من دوباره سربازي قوي
تا خنده را به لبانت بر گردانم !..
براي گريه چشمهام رو بگير
من به اين كوري عادت مي كنم ،
اما با دل پر از كينه ام چه كنم؟!..
با غرور نگاهت مي كنم خواهر كوچولوي من
سرت را بالا بگير
چرا كه هيچ گناهي مرتكب نشده اي ،
تو فقط خنديده اي !...
وحيدپورزارع
.....................................
دستبندت را به دستهاي من گره بزن ، خواهر كوچولو
اصلا به گردن من بيانداز
گناهي را كه مرتكب نشده اي ،
تو فقط خنديدي .
زمين از سنگيني ي تو
به شانه هاي من پناه آورده است ،
سرت را بالا بگير ، من هم درد دارم
ببين ....
دارم جاي همه ي اشكهاي تو
دريا را سر مي كشم !..
خوب يادم هست پاهات همان پله ي اول ماندند ،
به پنجم نرسيده ، من پا نداشتم خواهر كوچولو !..
خنده ات را يه لبان من پرتاب كن
چرا كه خنده ات را جريمه كرده اند ،
زود بر مي گردي
و حكم چيزي نيست ،
جز عاشقي با هزار بار دوستت دارم !...
وقتي در قصه ي شبانه ام بي تو
جاي گرگ و بره عوض ميشد
وقتي حتي شنل قرمزي را مي بردند
من به ياد تو ،
ياد گناه بيخوديت ، آتش مي گرفتم
مي گرفتم سيگاري به لب و
به اين فلسفه روشن فكر مي كردم
هي فكر مي كردم ...هي دود مي شدم
دود ..دود....بدرود آزادي !...
فكر مي كردم چقدر راحت ميشود
سر گذاشت زمين و مرد،
در نقطه اي از اين جهان
در لكه اي از اين جغرافيا
در شكل گربه اي كه دارد موش مي شود
بايد شير به دنيا بياورند مادران ،
در جنگلي كه درست به شكل تهران است !...
براي من گريه كن خواهر كوچولو
و مطمئن باش روزي مي خنديم
دوباره مي رقصيم...
و اين ورق بر مي گردد
بر مي خوريم
و تو حواهر كوچولوي من ، بي بي مي شوي
و من دوباره سربازي قوي
تا خنده را به لبانت بر گردانم !..
براي گريه چشمهام رو بگير
من به اين كوري عادت مي كنم ،
اما با دل پر از كينه ام چه كنم؟!..
با غرور نگاهت مي كنم خواهر كوچولوي من
سرت را بالا بگير
چرا كه هيچ گناهي مرتكب نشده اي ،
تو فقط خنديده اي !...
وحيدپورزارع
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 16:39 توسط وحید پورزارع
|