............................................................
خدا نگهدار گفتم
من که داشتم می رفتم ، اما
ستاره ها پاهام رو گرفتند و
به آغوش تو پرتم کردند !
من به شب اعتماد نمی کنم ،اما
تو به من اعتماد کن !
همیشه جاده ها به رسیدن نمی رسند
من اما می خواستم شبیه طولانی ترین راه باشی
وقتی برسم .. بخندی
گریه کنم ، آنقدر که چشمهام درآد
برات بخندد ،
لبهام که روی نامه هات جا مانده است !
چقدر آلوده ی این خواب به تو رسیدنم
که حتی
سرم میان دستهام نمی شکند
آنقدر کوچک شده ام
که نمی بینی یم !...
سردردی با دندانهای تیز دارد مغزم را
می خورد !
به من اعتماد کن
حتی اگر طعم خرمالوی گس می دهد پیراهنم
دستت را بلند کن
دگمه بچین ،
بپوشم .... در من برقص ..
در من دست و پا بزن ....
بزن خودت را به کوچه چپ و
این خیال باطلی که دوستت دارم وحید
من اما همه راست ها را به تو گفتم
گفتم با من ..در من ..با هم
در ترانه هام و شعرهام زندگی کنیم
این خانه ساختار محکمی دارد
و جای بچه شعر به دنیا بیاوریم
تو اما همیشه ابرهای بالای سرم را می تکانی
بگذار باران شود
تو را بپوشد
تَر شوی
چرا که چترهای جهان به فرمان من باز می شوند
چترهای جهان باز نشوید !
کوتاه می خواستم بگویمت شعر تازه ی من
اما نمی شود از بلندی این شب نگفت
من بچه می خواستم اگر برگشتم
و حالا از همه ی این حرفها گذشته
من که داشتم می رفتم
آنقدر دور بودم
اما این بهانه ی خوبی برای آمدنم نیست !
حالا هم بگو برو ...
چشمهام که دارد می خندد
با کدام عضو صورتم گریه کنم ؟
میروم
تا ستاره ها دوباره .......
یا جاده .... به راه راست هدایتم کن !..
وحیدپورزارع