
ایستگاهی که دارد زمین را می خورد
حتمن گرسنه است
و صندلی یعنی تو
که نیستی و
گونه ات چسبیده روی شیشه
تاکسی ها از بی کسی
آواره ی خیابانند
.
.
.
... و شهر فیلم صامتی ست
باستان شناسانی که از کوه بر می گردند
به شانه های من مشکوکند ...
آخر می فهمند این اسکلت
متعلق به زنی ست
با دستهایی باز
آخر می فهمند این اسکلت
متعلق به مردی ست
با دستهایی بسته
.
.
.
سال ها بعد
آغوش ، تنها در بیلبوردها
برای تبلیغ ِ تنهایی
در سطح شهر
به نمایش در خواهد آمد .
" وحید پورزارع "
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:29 توسط وحید پورزارع
|