........................................

وحیدترین این روزها

.........................................

وحیدترین این روزهای لعنتی ام

و در هر نفسم

بغداد به درد مشترکی با تهران

 اعتراف می کند !..

دماوند من ،

انگشت در حلقت فرو کن

و فرات را بالا بیاور

اما تو مادر ، گدازه بریز که چشمهات

آتشفشان این روزهاست !...

در هر هوایی دوستت دارم

حتی اگر معادلات جغرافیا بهم بریزد و

عراق پایتختمان شود

و تهران این روزها برود رو مین و

جنگ و خون و این حرفها !..

خانه، خط مقدمی مقدس است

و پدر به خانه نمی رسد

اگر برسد می تکاند پیراهن مرده بادش را

که اگر بخت یاری کند  

سفره پر از نان  و باروت میشود 

 که غذای سالم این روزهاست

و کودکان جای لقمه های زنگ تفریح

گرد و غبار می خورند و هنوز

در صف صبحگاهی

مرگ بر زنده ها و زنده باد و صدام و این حرفها !

چقدر کوچه خسته است

و پیاده روها سوار درخت می شوند

و شهر در به در دنبال مکانی می گردد

تا به دور از دود و دروغ استراحت کند و

بخوابد و بمیرد و بیدار نشود !

تهران هنوز بزرگ من

کجای تاریخ این سرزمین دفن خواهی شد

که مورخان تو را بشناسند

و پیکرت را با خواهر خوانده ها و برادر خوانده هات

اشتباه نگیرند !

من با داغ ترین بحث این روزها

سیگار می گیرانم

و آتش در گلو می برم که سرد است !

در خیابان چندم این حادثه ایستاده ایی

و ساعتت خواب کدام قراری را می بیند

که بیایم و بگویم سلام و

کمی بی تفاوت قدم بزنیم

در حالی که من شک دارم تو را خوشبخت کنم !

در خیابان چندم این فاجعه باید

بروی دنبال زندگیت که من

آنقدر گریه نکنم که گاز اشک آور

بهانه باشد و تمام شود و از این حرفها !..

راهی غلط نشانم بده تهران

غلط نکرده باشم این روزها

 همه چیز برعکس جواب می دهد

...........................................

 

وحید پورزارع