تاریکخانه

از بند رخت بی پیراهن
از چشمهای خیس مادرم
و من
با همان ژستهای همیشگی روشنفکرانه
عکس بگیر ..
ودر تاریکخانه بهم پیوند بزن
گفته بودم خودم را خواهم کشت ...
نه فرحزادی برایت چای خواهد آورد
نه کافه ای برای من سیگار
سردخانه جای امن بی قراریهاست
بببین چقدر آرامم
روی تختی از فلز بغلم کن ...
واز دیافراگم من به جهان نگاه کن
و با نور کم چشمهام شاتر را بزن
وقتی تشریح شدم !..
گفته بودم همیشه اتفاق در شعر می افتد
چه اتفاقی از این بزرگترکه شاعرانه بمیرم
کوچکتری که بگویم این شعر تقدیم تو !
به نطفه ای از مردگی ام فکر کن
به اسپرم تلخی از ساعتهای خوابیده
که در تو می خواست بیدار شود
به سوی رودخانه ای آلوده از دوستت دارم ها بپرد
بپرد ؟
مثل استخوانی در گلو شده ام
و مادرم
از تمام مادران دنیا مهربانتر مرا خواهد شست !
ببین چقدر آرامم
و هیچ عکس العملی به فلاشهای پی در پی ندارم
با چشمهای بسته که عاشق نمی شویم
و تاریکخانه در من است
و ظهور خاطرات سخت نیست
حالا که شیطان از زبانم تکه ای بر می دارد
و فرشته ای همین اطراف
به شکل علامتی سوال قدم می زند
شعری بالای سرم با زبان درازش سوژه ای باکره است !
بگیر.... عکس بگیر
و نمای بازی که نشان دهد برادرم کجاست ؟
و خواهرم پشت کدام در گریه می کند ؟
از دهانم
چهره ی بی لبخندم بگیر
و در تاریکخانه مطمئن باش
حسی از عشق نخواهی دید
حتی اگر لبانم را به لبانت پیوند بزنی
بوسه ای ظهور نخواهد کرد
گفته بودم اتفاق تاریکخانه روشنی ست
چه اتفاقی از این بزرگتر که چراغ را من روشن می کنم
اگر برگردم و وقت رفتنم نرسیده باشد !
................................................................
وحید پورزارع