..................................................

                                        کودک درون

                      سه گانه ( صبحانه ــ ظهرانه ــ شام )

                         .................................................

(صبحانه)

________________

برای صبحانه

ویار تخمهای دایناسور می کنی

وقتی به گذشته بر می گردانمت !..

از بچه های به دنیا نیامده

اعتراف نگیر که پدر را بیشتر دوست می دارند

یا مادری که با موجودی

منقرض شده خوابید !

سفر به اعماق دگمه های فراموش شده

و ژول ورنی که در ردیف آخر این دندانها نشسته است

مضحک ترین برداشتی از یک نشست ادبی امسال بود !

آتشفشان خاموش دهانم

مسیر برآمدگی ها را عبور خواهد کرد ،

تنها اگر با آتش سیگاری

روشن شود !

سفر، تصویر گیجی از سر گیجه های تو نیست

نمی تواند باشد

چرا که تاثیر قرصهای ناباروری ،

توّهم باور عشقی ساعتی ست !

بمب ناگهان آوار میشود ،

           و میان همین سطرها شمارش معکوس آغاز شده است !

 

 

(ظهرانه )

____________________

جنینی گرسنه در ما

دهان باز میکند ،

انگار جوجه عقابی در قله ای دور !...

روی میزی پر از کاغذ مچاله های نویسنده ای افسرده

ظهرانه خواهیم خورد ،

تنها مانده من شعبده بازی کنم ،

و شمعی را از دورترین جای تو

بیرون بیاورم

و روی میز بگذارم .

خرگوشهای بی کلاه از سینه هات بالا می روند !...

حالا باد بزن

تکه ای از گوشت لبانم را

که در من آماده ی بریانی ست ،

چه میهمانی ی عجیبی در چشمهات برپاست

و تخت آماده ی خوابیدن است !

چرتی کوتاه

و بادی که آمد و

جنین تو را با خود برد

از اتفاقی ناگهان خبر دارد ،

و از هر گوشَت شنیده شود ،ناگوار خواهد بود ،

چرا که فهمیده ام ناشنواییت

ارتباطی مستقیم با جنینی که در من

شعر نمی فهمد و می خوابد انگار لالاییست ، دارد

خوب فکر کن

کجا باید به دریا بریزیم

خسته تر از آنم

که در عمق ناتوانیت

دست و پا بزنم

 

 

(شام )

_________________

به وقت ساعتی نازا کوکم

و بیداریم حرکتی ست عظیم ،

دهن کجی ی بزرگ

در برابر بی خوابیت !..

بگو ستاره ها برقصند و ماه دست بزند ،

و خودت به کودکانی عجیب فکر کن

که نصف رحم ات را خورده اند !..

_ مادر ؟

می خواهم طبق عادت ماهانه ات اینحا

روزی یکبار

لگد به بخت خودم بزنم

شاید بفهمم چرا نمی خندی

و پدر کجای این قصه خوابش خواهد برد !.. _

شنیدی ؟

نه ... تو نمی شنوی

این باد است که در اتاق می وزد ،

و جنین را بغل کرده می بوسد .

برای این سکانس از بدبختی

شامی تدارک ندیده ام

مگر اینکه غصه ی هم را بخوریم،

که بهتر می توانستیم

عاشق هم باشیم !..

کاش در من می خوابیدی

و فکر می کردی مرده ای ،

چرا که فردا کودکی به دنیا خواهد آمد

که سالها پیش منقرض شده است ،

و هیچ شباهتی به من ندارد .

شنیدی ؟

نه .... تو نمی شنوی

تو چند سطر بالا با انفجاری مُردی ،

و باد آمد و خاطره ات را هم با خود برد ،

به سقف و دیوار اتاقم آگهی زده ام

و همین روزها خودم را

پیدا خواهم کرد ،

من بی دلیل نگرانم

هنوز هم می توانم کودک درونم را

بزرگوار

                                              به دنیا بیاورم

                  ..................................................................

                                                           وحید پورزارع