شاید اون همیشه غایب تو باشی
سرگیجه
.............................
دستم از پات خطا کند شعر می نویسم
پات که از دستم بگذرد
باز شاعرم .
می خواهی بگویم این لنگر از ته دریا ستاره بیاورد ؟!
شب پشت سیاهی چشمهات بی ماه
لذت که ندارد ،
به گِل نشسته منم !..
این کشتی عاشق غرق شدن در آبهای خلیج توست
خجالت می کشم بگویم به دریا بزن بانو !...
آن دور ها فانوس برای ما روشن نیست
به همین آتش سیگار اعتماد کن!
و به من که بی وقفه پارو می زنم
_ خسته ای پسر ؟ _
نه چشمهام می سوزد از بس که این پرنده ها
به هوای ساحل پرواز می کنند !
کجای من شبیه موج است بانو !
_ عیبی نداره پسر ..
یه کم دیگه طاقت بیار _
و هی رفتیم و رفتیم تا برمودا
_ وای چقدر ستاره اینجاست پسر ! _
مواظب باش بانو
سر گیجه برات خوب نیست !
_پس بر گردیم _
و آنقدر برگشتیم تا همه ی زمین را آب گرفت !
دستهام از تقلای این همه دست گرفته
و پاهام پرنده هایی شده که خوب نمی پرند
دستم از پات خطا کند پریده ام
پات که از دستم بگذرد باز...
_ای بابا بسه پسر ، پارو بزن !_
...و دوباره باد در جریان مخالفم وزید
تا موافق باشم ،
موافق جزیره های کشف نشده
و دستهای شکسته ای که تکرار فاجعه ی پریدن است !..
این زخم ها خوب نمی شود .
تاریکی ترس قشنگی ست بانو
اما فانوس را روشن کن ،
و به آتش سیگارم بگو خداحافظ
_ پاشو جمع کن خودتو پسر ،_
برو بانو،
می خواهم تنهایی بمیرم !
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
وحید پورزارع
اسفند 85....تهران