ماهی ِخلیج از نقشه بیرون افتاد
مادر دوید و انداختش توی خزر
شمال و جنوب شد یک وجب
و ایران زیر بارش دستهاش نفس کشید

انگشت روی هر شهری که می رود
گریه ی زن هاش
از میانگین بارش سالانه ی بارانش
بیشتر است
مردها در نقشه همیشه می دوند
و نقطه ی " آ " به " ب " نمی رسد هرگز

جنگ در روانشناسی رنگ ها قرمز است
پشت خاکریز اگر کودکی به دنیا بیاید
قهرمان عملیاتی ست که فرمانده اش
فاتحانه نامش را به رمزی تغییر می دهد
و بی سیم به خِرخِر می افتد
مرد به خِرخِر می افتد
و سال ها بعد که رادیو موزیکی غمگین می گذارد
از اثرات مخرب گازی حرف می زند
که هیچ زنی نمی تواند روش برای مردش
غذا بپزد
یا مادری باردار با بوی تندش ویار کند .

جنگ ، نرم و سفت ندارد
آرام داخل هر خانه می شود و
آرام می رود
اما نه پایی می گذارد برات که بدرقه اش کنی
نه دل و دماغی که پذیرایی اش
جنگ حتا برعکسش گنج نیست
و بازی کلمه ای که شاعری به آن دل خوش کند .

تمام نقشه خاکریز است
خانه خاکریز است
و مادر نمی داند پشت همین سینکی که ظرف می شوید
در تیررس دشمن است
بی روسری
با روسری
توسری می خورد
و زیر پایش بهشت به زلزله ای مبتلاست .
.
.
.
نقشه را جمع کن مادر
تکه های مانده ی نان
برای چند شهر محروم کافی ست
باور کن
باران همین چند روز پیش نیز
از شلختگی من بود
که لیوان آب از دستم افتاد و
نقشه خیس شد .

پلاکی به گردنم بیانداز
هیچ کس نمی داند از خانه که بیرون رفت
کی بر می گردد .




" وحید پورزارع _ 26 تیرماه 91 "