نه ابری به فکر باران است
نه خورشیدی به فکر بیرون آمدن
پس ما پشت همین پنجره
عشق بازی می کنیم
پرده تکان می خورد
با تو شروع می کند زمین به تکان خوردن
بلای غیر طبیعی را تو به خانه ام آوردی .
تلویزیون دارد ما را نگاه می کند
دهانش آن قدر باز می شود
که اخبار ِ حوادث
پیش حادثه ی پیش رو
چیزی نیست
ملحفه ی سفید دارد ما را نگاه می کند
بی صدا گریه کن
این ترس ِ از بهمن است
که سال هاست تخت ام را زیر و رو کرده .
می روی چای دم کنی
و من بایستی دعا کنم وقتی بر می گردی
ببری از سنگال با تو نباشد
غذا که می پزی
بایستی دعا کنم
گرسنه ای در آن سوی اِفریقا
به گریه نیوفتد .
و آنقدر مطمئنم که اولین انسانی که در ماه قدم زد
تو بودی
کسی چه می داند
ماه با ماه فرق می کند
اما تو با خورشید در یک مدار می رقصی
تا کسوف و خسوف
در آینه پیدا شود .
رصد کن ستاره ای را که در گلویم مانده
پشت دندانی را بگرد
که علاقه ی شدیدی به کرم دارد
اصلن کرم دارد که دارد
در این خانه می ماند .
با این همه
زیر این همه آوار
عشق بازی با تو
دل می خواهد
که من ندارم .
وقتی
بایستی دلم را هر شب
از لای دکمه های پیراهن ات
زخمی
خون آلود
تکه تکه
بیرون بیاورم .
جهان دارد ما را نگاه می کند
دستی تکان بده
لبخند بزن
ما هنوز زنده ایم ...
و پشت این همه اتفاق داریم
عشق بازی می کنیم .
وحید پورزارع
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 4:30 توسط وحید پورزارع
|