اینم شعر جدیدم
آگهی گمشده
..........................................................
یکی نیست نگاه متلاشی مرا
از روی دیوار خانه ی شما
پاک کند !...
امروز بیست و چهارم بهمن هشتادو پنج
حساب روزهای مُردنم دستم نیست !
و نمیدانم ساعت چرا خوابید
تا در تو بیدار شوم ...
من بازی بلد نیستم
و حالا که پلکهات ورقهای سوخته ی من و
آس دست توست ،
ژتون های سنگین را روی زبان من بریز !..
دوست داری این پنجره بسته باشد یا که باز
اما دوست دارم پرده ها را کنار بزنم ،
یکی باید باشد حس متلاشی ترا
از کاغذباطله ها ی این تقویم
پاک کند ،
تاریخ که مهم نیست ،
عزیزم این شعر چقدر بهت می آد!
و تازه فکر کن، کجای این شهر
یکی مثل من
آماده باشِ توست ؟
کجای این کشور کسی پاسدار مرز تنت می شود ؟
من ارتش تر از غریبه های سر کوچه ام
اما همیشه اتفاق سر تفنگ در دهان من می افتد!
دور سَر اتاق دارم می چرخم
یا اتاق دور سَرم،
و تو دور چندم این چرخش می خواهی
حادثه بالا بیاوری ؟
هوای این حوالی سنگین تر از نَفَس تو نیست
آی.....از همه بریده من
آس را رو کن !...
این پنجره ها که بیخودی نمی شکنند !
وقتی صدات رو هیچ نُتی باردار نمی شود،
روی خط حامل من برقص !
و به این روزنامه های صبح و عصر
آگهی گمشده بفرست !
و مطمئن باش خودِ من پیدات می کنم !
زیر سفیدی ها و ملحفه هایی با طرح چهارخانه
که در یکی از خانه هاش
کنار آتش نشسته ام و محتاج سخاوت تو
که هر چند دقیقه یکبار
چهره ات شبیه اساطیر یونان می شود ؛
تا من فکر کنم موزه ای دیگر از نمایش مجسمه ی ونوس
برپا شده است !..
آرام در تو قدم می زنم
و از زاویه های پُر نور می بینمت !
فکر کن ،بعد از این همه ارتفاع
طعم تلخ فرود با قهوه
در جاده ای به روشنی دود سیگار می چسبد ،
مثل دستهام که با ژستی روشنفکرانه
سینه ام را از دگمه های پیراهن تو
جدا می کند!
هر چند دقیقه یکبار
شمرده شمرده گریه کن ،
و قکر کن که می خندی ،
عزیزم این شعر چقدر بهت می آد !...
وحیدپورزارع
بهمن۸۵...تهران