سه شعر در یک پست ...
سه شعر در یک پست از
وحید پورزارع
........................

ساعت بیست و هفت سالگی
---------------------------------------------------------------
دستهای من دیگر ؛
پل صراط تو نخواهد شد
اگر این بار، باز هم گناه کنی !..
من از ارتفاع کوچک یک فنر می ترسم ،
و تو از عریانی کوچه به خانه می دوی ،
دست می زنی .......
می رقصی .......
و میگویی :هنوز دوستم داری ؟!..
چقدر پیر دارم می شوم عزیز ،
دیر جوانی می کنی ..!
اما زمستان امسال تو برف باش
که در ساعت بیست و هفت سالگی ام
آینه تناقض موهایم را نفهمد !
خیس باش
چترهای وانکرده ی جهان منم !
من ازقاره ای کشف نشده آمده ام
ومشکل همینجاست که شاعر شدم !..
و نمی دانستم باید بمیریم تا نفهمیم
کجای این آسمان تمام می شود
تا خواب خستگی را توجیه کند !
پاهای من دیگر
ریل قطار تو نخواهد شد
اگر این بار ، باز خط عوض کنی !
سوزنبانان پیر در گیلاسهای ساعت انتها
یاد تلخ ودکا را با سیگار
به لبان وحشی نمی دوزند!
چه ذهن پاتیلی بیشتر از هنوز در من است
زمانی که گفتی :
این عبارت شنیدنی ست
(مرگ مرا سرد بگریید
من برف زیسته ام )....
آه......
چه ثانیه های مستی در خون توست !
تو ...تلو تلو
من ..تلو تلو
جهان ...تلو تلو
#
و در دورترین نقطه ی این سفید
شاعری سیاه بالا می آورد.
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
وحیدپورزارع
تهران ـ آبان ۸۵
.....................
میکل آنژ
---------------------------------------------------------
از کدام سیاره پرت شده ام
یا که پرتم کرده اند روی این همه پَر که می زنم
تازه بازم نمی رسد
به کبوترانه تو شدن !...
از اینجا دربه دری هاشروع شد
از همین شعر
از همین تو ،
که نشسته ای روبروی من و
تمامم را هاشور می زنی
و من هم باید موهایت را خط خطی کنم ،
انگار کودکی که دفتر نقاشی اش را !..
امروز جمعه ی فرهاد نیست
فرهاد هم نیست ،
اما فریاد در گلوی تو یک ترانه میشود ،
برای شروع یک عشق ،
و من میکل آنژ هستم خانم
اندام شما را بایدمی تراشیدم
و دارم می تراشم .
بر تخت وارونه ی اتاق من
همه چیزی به شکل توست ،
به شکل علامتی سوال
به شکل بوسه ی تو که تعٌجب را
به لبان من تحمیل می کند !..
کجای این جغرافیا نشسته ایم ،
با تو هستم خانم ،
سیگاری برای من روشن کن
می خواهم شهرم را آتش بزنم
می بینی چقدر سردم است ؟
از شعر من بیرون برو
بگذار این دیوار
مرا بالا بیاورد
راستی..اندامت را کجای این خانه بگذارم ؟!...
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
۸۵/۴/۲۳
تهران

انکار
-----------------------------------
به مهربان همیشه اکبر دیده بان
...............................................................................................
از خواب خلیج گوش ماهی آورده ام ،
از بیداری شمال یک سبد کلوچه ،
برای تو که دیگر دوستت نمی دارم
برای تو که دیگردوستم نمی داری !..
سفر مرا به هزاران سال پیش کیش داد
و من از تو پرت شدم
و روز ششم بود که گفتم زمین گرد نیست ،
و اینجا بود که شیاطین
خندیدند !...
این شعر را برای تو نگفته ام
که لبانت را می تراشی
یادم باشد از ونوس یونان بگویم ،
که چقدر عشقبازی را دوست می داشت ،
از قهرمانان اساطیری
که خدا را بنده نبودند .
این شعر به پای تو حرام دارد می شود ،
نگو دوستت می دارم ،
گرگ گرسنه ی پیراهن من ،
یوسف نیستم .
خیال می کردم آسمان
در دستهای تو می خوابد ،
باران ، بارش حرفهای نگفته ی باکره گی توست ،
من چرا هنوز برای تو میمیرم
چرا همیشه باید بمیرم ،
و تو پشت دیوارهای چین چشم ببندی و
من گم شوم در قصه های ظهر تابستان
که خواب را ارزان نمی فروخت .
می خواهم سفر کنم
بگذار سفر کنم ،
از اورشلیم بگذرم
مسیح را سه بار انکار کنم ،
و در باغهای جَتسیمانی آنقدر برقصم
که پاهایم دیگربرای خودم نباشد ،
پناه دختران روسپی !...
چرا باید برای تو بمیرم ،
وقتی این شعر
به پای تو حرام دارد می شود !....
٪٪٪٪٪٪٪٪٪
٪٪٪٪٪٪٪٪٪