مرور شعر سرگیجه / از دوست خوب و شاعرم مصطفی خزائی
با احترام
سرگیجه
شعری که داری ساختاری قوی و ارتباط حسی بسیار بالا یست
بعضی وقتها نقد کردن یک شعر فقط پیچیده کردن و به قولی خراب کردن اثری است که با پشتوانه ای قوی ساخته شده است . اگر کار نقد را پلی بین مخاطب و شعر به حساب بیاوریم . اینجا نیازی به نقد دیده نمی شود چرا که شاعر با قلمی راحت و ساختاری بسیار صمیمی با زبان روز حرف ها و شعر هایش را نوشته است .
هر شعری دو ارتباط قوی را لازم دارد و این دو پل ارتباط به نام های جاذبه حسی و به قولی شاعرانگی و دیگری منطق و ساختار تاویلی متن می باشد که در صورت نداشتن ارتباط اول پل دوم نیز به کار نخواهد آمد و شعر در نطفه از بین خواهد رفت . اولین رابطه ای که در شعر و حید پورزارع دیده می شود . نگاه به ریشه های مشترک حسی بین آنچه که آدمی خوانده می شود است که ریشه های اومانیسم احتماعی با گرایش های رمانتیک و سمبولسم شعریت این اثر را در درجه بالای خود به ثبت رسانده است و انسان نوعی کارتی سیس و سبک شدگی درونی را در تک تک کلمات شعر پیدا می کند /
وحید پور زارع در این شعر به خوبی نشان داد که کلمات را از سال ها پیش به آغوش کشیده . بزرگ کرده و در چنین موقعیت هایی به راحتی آنچه را که می خواهد به تصویر می کشد .
گرایش به روایت در عین شعریت و نگاه کلی به اتفاق ها / دیتیل گرفتن از کلمات و ساختن نشانه های دلالتی جدید به طوری که قابل باور باشد / نگاه ساده و در عین حال عمیق به مهندسی کلمات / ترکیب زبانه محاوره و کلمات آرگو در عین بستر سازی مناسب برای لینک این بیان به شعر همگی حکایت از سالها تجربه و خون دل خوردن می باشد .
وقتی که به فضای شعر نگاه می کنیم در عین حال داستانی عاشقانه / فیلمی رمانتیک و روایتی منسجم و شاعرانه می بینیم . در شعر پور زارع کلمات بکارتی دست نیافتنی دارند و عریانی قصه چیزی از لایه های درونی و حیای تصاویر کم نمی کند / انسان تشنه ی عاشق شدن و قرار گرفتن در موقعیت می شود و نوعی همزاد پنداری از اواسط شعر به مخاطب دست می دهد
دایره ی واژگانی کلمات بیهوده زیاد نشده اند و بازی زبانی فراموش شده است .
مگر انسان از یک شعر و چند سطر بیشتر ازین چه توقعی می تواند داشته باشد .
سرگیجه
.................................................
دستم از پات خطا کند شعر می نویسم
پات که از دستم بگذرد
باز شاعرم
می خواهی بگویم این لنگر از ته دریا ستاره بیاورد ؟
شب پشت سیاهی چشم هات بی ماه
لذت که ندارد
به گِل نشسته منم
این کشتی عاشق غرق شدن در آبهای خلیج توست
خجالت می کشم بگویم به دریا بزن بانو
آن دورها فانوس برای ما روشن نیست
به همین آتش سیگار اعتماد کن
و من که بی وقفه پارو می زنم
_ خسته ای پسر ؟
نه چشم هام می سوزد از بس که این پرنده ها
به هوای ساحل پرواز می کنند
کجای من شبیه موج است بانو ؟
_ عیبی نداره پسر
یه کم دیگه طاقت بیار
و هی رفتیم و رفتیم تا برمودا
_ وای چقدر ستاره اینجاست پسر
مواظب باش بانو
سر گیجه برات خوب نیست
_ پس بر گردیم
و آنقدر برگشتیم تا همه ی زمین را آب گرفت
دست هام از تقلای این همه دست گرفته
و پاهام پرنده هایی شده که خوب نمی پرند
دستم از پات خطا کند پریده ام
پات که از دستم بگذرد باز...
_ ای بابا بسه پسر ، پارو بزن
...و دوباره باد در جریان مخالفم وزید
تا موافق باشم
موافق جزیره های کشف نشده
و دست های شکسته ای که تکرار فاجعه ی پریدن است
این زخمها خوب نمی شود
تاریکی ترس قشنگی ست بانو
اما فانوس را روشن کن
و به آتش سیگارم بگو خداحافظ
_ پاشو جمع کن خودتو پسر
برو بانو
می خواهم تنها بمیرم .
وحید پورزارع