انگار با من از همه کس آشناتری

خواب زن چپ است ......
........................................................................
هیچ بعید نیست از من
که همین شبها ،
خواب آشفته ی دختری بیدارم کند،
که شبیه من راه می رود
شبیه من شعر می خواند
شبیه من ... اصلا شبیه هیچ کس نیست !
اتفاق لب و کبریت
ختم به سیگار روشن نمی شود ،
این آتش بازی از معبد خاموش کدام عشق است
تو بگو
چشمهام که حرفهاش رو می خورد ،
چشمهات دلیل خوب در نگاه مردن است !
جهان ، ایستاده در مدار سرگیجه های توست
سمج منم که دور سرت می چرخم
می چرخم و خسته نیستم به خدا
یک دور ... ده دور .. هزار دور باطل اگر بزنم
عزیز خوابهای وارونه !
این شعر را از هر طرف که بخوانی
چپ نگاهت میکند
چرا که خواب زن چپ است !
راست بگو لااقل در جهانی که هنوز بکر مانده
و خدا نمی داند
فرشتگانش چرا رفتند و بر نگشتند
با نامه های عاشقانه ای که با اعمال جابجا شد !
سلام ... حال من خوب است
واینجا ساعت از بی خوابی گذشته که برات ...
نه .. دوستت می دارم
سریع مینویسم ، شیطان گوشش کر
اما لال که نیست
دو بار بوسه ی بی هوا
صد بار نگاه بی شرمانه
هزار بار مردن بی بهانه برای امروز کافیست ،
ببین !...
چقدر راحت بهشت با جهنم عوض می شود
تنها در تکرار مکرر می خواهمت !
من را از هر طرف که ببینی
به سمت تو ایستاده ام
به سمت تو چرخیده ام
اما خسته نیستم به خدا !
تشنه ی عبادتم رو به رودی که شبیه قبله است
و درست از وسط سینه ات می گذرد ،
بنده ی این دین بی قید و بند منم
بپذیرم با تمام گناهان قشنگی که به خاطر تو مرتکب شدم !
هیچ بعید نیست از تو
همین حوالی سرم را زیر آب کنی
دوباره بالا بیاوری ام
آنقدر که نفسهات به شماره بیافتد !
نفس بزن ..نفس بزن !
اصلا خودت را بزن به بی خیالی همیشه
فلسفه ی هر چه گناه موجه !
آفتاب از کوچکترین راه این اتاق دارد خودش را و پرده را پاره می کند
بگذار این شعر خراب تو شود
من که از راه تو برنمی گردم
من که از خواب تو پا نمی شوم
و به هیچ کس ربطی ندارد که من چپ نگاهت کردم
چرا که خواب زن چپ است !