ناخن سرخ دست تو .. آی آی آی .. باغچه ی تب کرده ی من

چهارراه منتظر
.......................................................
به کجات بر می خورد ؟
نه .... بگو
که دستهام رو از پنجره
رو موهات پرتاپ کنم
یا چشمهام رو از چشمهات بر دارم
و به زبان یک انسان نخستین بگویم :
این زمین با تمام درختهای بی میوه اش برای تو
فقط برو !..
مطمئنم وقتی از شکار قلبهای بی تپش بر می گردی
زبانت درازتر هم می شود ،
و تازه آنوقت حتماً
سیگاری می خواهی از من
که دود کنی دودمانم را ،
بکشی
بکشی زیپ شلوار زمین را
که گرد هم نیست
اصلا خیالت هم نیست که من
در کجای این کثافت
روز را شب می کنم و
شب را تو !
کجای این خاکستر می کشم هر چه ناسزای کش را به روت
که کم هم نمی شود !
ای آقا ...بسه ...ول کن ، بشین زندگیتو کن
حق با شماست
به چشمهام چه ربطی دارد که من
برگ مو به تن ببینمت
یا تن به تن بمیرت
یا رفت و آمد کنم پیاده ، روی تن
تن تتن تتن ،
فقط می خواهم این چراغ قرمز
هر چه سریعتر صفر شود
سبز ببینمت !
ای خانم ...بسه ..ول کن ، بشین زندگیتو کن !
حق با شماست
به دستهام چه ربطی دارد که من
دستهات رو بگیرم و
از این چهار راه منتظر رد کنم
سفید منم !
خطوط مطلق تباهی !...
من از کوه بر نمی گردم
اما تو از پشت کوه آمده ای و
مطمئنم وقتی از شکار من بر گردی
خورشید غروب کرده است و
زمین عریان خوابیده رو باسن بزرگ این شهر
که هنوز بی تو برام کوچک تر از چُرت و خستگی ست !
بیا و از من بگذر
و با همان لبخند فنجانِ قهوه ایت بی فال بگیرم و
ای آقا ...بسه ...ول کن ، بشین زندگیتو کن !
حق با شماست
به هیج جات بر نمی خورد
که من در تو شعر جا گذاشته ام ،
خودم را در هوات پاشیده ام ،
تنها به زبان یک انسان مدرن و آخرین بگو
این من با تمام بدی هام برای تو
فقط برو !.......