تو هم با من نبودی یار.... ای آوار .... ای سیل مصیبت وار
برای سربازی که سر ندارد
...............................................................
سربازهای بی دود و سیگار
بی لبخند
در برجکهای بی تم
ترانه می خوانند.
در رویاهاشان قطار می آید
و هزار مسافر بی دست
تکان میدهند شانه هاشان را
یعنی که حالا که وقت ایستگاه شدن نیست ٫
سرباز بی تفنگ.
دختر همسایه سر کوچه پست می دهد
با چادری پر از ترکش و خمپاره
نیامد!....
نیامده نمیرد!..
پسر اما بی معرفت
جواب یکی نامه را هم نمی دهد
نمی داند دختر میان دشمن است
در تیر رس هزار اسلحه و
دلی که نمی تپد.
نمی داند خواب از چشم مادر ربوده
عصای دست پدر بوده
حالا چگونه گلوله
بر مدار ذهنش برقصد.
تو که طاقت نداشتی فرار را ترانه می خواندی
بی نت و بی سیم خاردار
بی سیم و توپ و تانک بهانه بود سرباز٫
تو عاشق نبودی..
وگرنه ژ3 عاشق ترین خیال را نشانه نمیرفت
تو عاشق نبودی..
و گرنه برات می گفتم پرچم کدام کشور
در ذهن یک مرد
نشان ترکش و خمپاره دارد
نشان یکی سلام و خداحافظی که گفته نشد.
طعم لبانت هنوز
روی پوتین های یک...دو...سه
رژه می رود
روی ماشه های یخ زده
سان تماشا ندارد سرباز٫
دوره کن خاطرات را تا گلوله می چرخد
می چرخد و روز میدان تیر
بر قلب دختر هم کوچه
جای سیبل های کاذب ...بگو
چند فشنگ خندیدی؟!..
بخند بخند تا گلوله می چرخد
برقص برقص
با سری که نداری!...
و سرباز های بی دود و سیگار
بی لبخند
در رویاهاشان قطار می آید
و کسی میان کوپه هادست تکان می دهد
بی چادر و بی ترانه
و قلبی که دیگر ...
نمی تپد....!
وحید پورزارع