حق داری نبخشیم

.............................................................

تا کی این انگشتهام به هم برسند و من به تو نه

خواستنی تر می شوی

 وقتی چشمهام رو می بندم

و خانه ای که قولش را به تو داده بودم

ببخش اگر تاریک است !

آنقدر از ده تا یک شمرده ام

که حالم از هر چه اعداد معکوس

به هم می خورد ،

می خواهم کمی روی صفر قدم بزنم !

و خودم را اندازه بگیرم

شاید اصلا قد تو نیستم

تا کی خوابهای تو را دریا ببیند

و من سعی کنم

غواص خوبی باشم وقتی نیستم

که دست می زنم پا

و این عادلانه نیست !

می خواهم ماهی کوچکی را

بزرگ کنم

قرمزیش از تو

دریاش از من !

هرچند هنوز خجالت می کشم

روی ماسه ها دراز به دراز بیافتم

رو به خورشیدی که در چشمهات غروب می کند

و فکر کنم چرا

انگشتهام هنوز به سمت هم می دوند ،

مثل کودکانی چلاغ که می شکنند

 در کوچه ای بن بست

شیشه هایی را که تو هر روز روش

اسم خودت را نفس میزنی

تو را به خدا این عادلانه نیست !

نزنید من دوستش دارم

و بیشتر دوست می دارم هر شب با پاکتی از میوه

با تنگی از دریا

و همان کوچک ماهی قرمز در بغل

بدوی جلو

بگویی عزیزم سلام

و من داد بزنم مرا ببخش اگر این خانه تاریک است !

و تو مرا ای کاش به خودت می بخشیدی

و به عطری که از دهانت  روی دیوار می پاشید

تا کی این انگشتهام به هم برسندو

من هیچ وقت به تو نمی رسم

حتی وقتی چشم باز  می کنم و

این خانه همیشه تاریک است

حق داری نبخشیم

هزار سال است که این دورو برها

دستی از پا دراز نشده

و کفشی از گلیم

کاش حتی یک لحظه گریه می کردم

کردم اما زمان عاشقی گذشته بود ،

و کنار جاده ای دریا به سمت تو می آمد

من از هر چه دلیل

از هر چه عظیمت

جا مانده ام !....

 

 

  

                                  وحیدپورزارع