سالهای دربه دری

.................................

 

 

 

می خواهم به کودکی ام بر گردم

بی نشانی از تاب های بی تاب و کلنگ

برگردم به کوچه هایی که توی بیست ساله

هفت ساله پشت یک پنجره

موهای عروسکت را شانه می کردی!

به ظهر بی خوابی و

شمارش معکوس گله های گوسفندان رویا

می خواهم به همان خاکی هایی برگردم

که پرتاب یک تیله برایم آرزو نشود،

به تپه هایی که جنگید با تفنگ چوبی و

دروغی کشته نشد،

می خواهم آنقدر به عینک ته استکانی آقا معلمم بخندم

که مداد لای انگشتانم گریه کند،

مثل وقتی که بخشیدم به تو

بی بوسه ،

عطر پیراهنی که پدر ، دیوانه دوست می داشت.

می خواهم به خلوت ترین جای جهان برگردم

دوباره نطفه شوم،

که از نو عاشقم کنی،

بی سرودی برای ماندن

در بامهای تابستانی که دزدانه می آمدی

دزدانه می رفتی،

حالا می فهمم چه شعرهایی که می شد گفت و

ما نگفتیم.

تو بیست سال شعر بودی و من نبودم

که ترا عاشقانه بخوانم ،

حالا می فهمم غیبت این سالهای دربه دری

حضور تو در شعرهای نگفته ام بود.

من نبودم ، من نیستم آنی

که ترا غمنامه بنویسم.

می خواهم روی نیمکت های اول بنشینم

جای شاگرد اولی ها و

بچه هایی که زبان دوستت دارم را

خجالت می کشند.

می خواهم پدرم را دوباره بچه شوم

در شبی که برف می آمد

و درست روی گونه های خیس مادرم می نشست.

حالا اسم شعرم را بیست سال بعد

کودکی بگذار ،

نامی که بی نشانی تا نا کجای تو رفته ام ،

و از نو عاشقم کن ،

در چشمانی که دختری را می بیند

پشت پنجره ای مه آلوده

یخ زده

تمام شعرم را (( ها )) می کند؛!....

 

 

 

                                                وحیدپورزارع