همیشه دیر می رسیم
انقراض عاشقانه
..............................................................................
به خیالت می گویم گمشو
شد چهار سال که بی تو
پشت سبز ترین چراغ این خیابان گم شده ام !
دستم دیگر در دست خودم نیست !
تمام شهر در فنجان قهوه ی ما شناورند !
من نام خودم را روی این خیابان گذاشته ام !
وقتی در ساعتهای انتظار تو
شهید می شدم !
شنیده ام خوشبخت شده ای
بدبخت تر از من در من است
که سیاه روی سیاه می گذارد و
از فاجعه بالا می رود!
بگو کدام کوچه آبستن قرار می شود!
بگو کدام پر قو سر تو را با دیگری پیوند می دهد
هیچ کس مثل من با تو پرواز نمی کند !
ببین !..
به خاطر تمام سیگار های نکشیده
دارم آتش می گیرم !
آن لبها ....
گونه ها ....
سرخی ها....
چشم های ورم کرده ....
شرم های کودکانه.....
نگو برای من نیست !
اصلا حرف نزن ...
من جای تمام سکوت های عاشقانه
نقطه می گذارم !..
میخواهم سنجاق سرت را در چشمهام فرو کنم !
تا کوری ام خوب شود ،
وببینم دارم می میرم
و ببینی دارم می میرم !
شد چهار سال
نه ...چهارصد سال ..
اصلا چهار میلیون سال
برای دایناسورها که فرق نمی کند !
ما کجا همدیگر را دیدیم
انقراض عاشقانه ی ما
توهینی بزرگ بود !..
انسان هنوز خشک نشده بود ،
و خدا به عشق بازی ما
در باغ سیب می خندید ،
من باز هم آدم نمی شدم ،
و همین کافی بود تا خدا
مصمم تر شود !
آی...
چه تاریخ ولگردی رو جغرافیای من
چاقو می کشد .
چرا باید پله های بازگشت بلرزند ،
تا تنها امید من قوس کمر تو باشد ؟
باور کن همین زودی ها هزار دایناسور را
در باغ دامنت رها می کنم ..
می شنوی خوشبخت شده ام
و هیچ آدمی در من حوا را به چیدن ستاره ها
نخواهد بُرد !...
شد چهار سال که بی تو
عجیب دلم می گیرد،
و پشت هر دری که باز می کنم
خود من ایستاده ام ،
با یک سبد سیب در دست و
یک بغل گریه !....
وحید پورزارع