باورم کن که تو سینه غم دارم به حجم فریاد
سیلی
.................................
داشتم به این فکر می کردم که از کدوم کوچه برم که یهو بابای ناصر پیچید جلوم ،
اصلاً فکرشو نمی کردم پیدام کنه ،سلام کردم و یه سیلی محکم جای جواب سلامم زد تو گوشم و با صدای کلفتش گفت : ببین بچه بابات به گردن من خیلی حق داره ، اون واسه همه محل مثه پدر می مونه دیگه نبینم که با پسرم ناصر بگردیا ، بعد همین جوری راهشو گرفتو رفت ، منم هنوز دستم رو صورتم بود که آتیش گرفته بود .
از خواب که بلند شدم کسی خونه نبود ؛
یه نیم ساعتی طول کشید تا زدم بیرون ، داشتم به این فکر می کردم که ازکدوم کوچه برم که یهو .......... خدایا چی می دیدم ، بابای ناصر مرده بود یعنی تصادف کرده بود به همین راحتی .
همه محله میگفتن خرج این خونواده رواز فردا یه پسر معتاد چه جوری می خواد بده .
وحیدپورزارع