عاشقانه ای برای تو که دیگر نیستی ...
برای تو که دیگر نیستی
---------------------------------------------------------
از راه به در شدم
وقتی دری برای دربه دری نمانده بود ،
شغالهای پیر در من می رقصند
جنگل همین نزدیکی هاست !...
و من چشم های ترا
پائین جاده گذاشته ام
دستهات را در جیب پیراهنم
با دهان من نفس بکش !...
اینجا نه شمال است و نه جنوب
قطب من است اما گرم
و موزیکی آرام روی لبان من سُر می خورد !
هوا هوای شعر است و زمین
رَحِم شاعران نازا !..
من پایان این شعر کشته می شوم اما
هزار بار دیگر می خواهمت ،
و تو زبان دوستت دارم را
به شکلی سر و ته از من خواهی شنید،
نخواهی شنید آواز کولیان دوردست را
آواز دختران باکره را
اینجا که صدا به صدا نمی رسد
من به تو رسیده ام
و حالا دهانت را پر از شعر می کنم !..
من فکر می کنم
وتو علامت سوال می شوی روی سَرم
سَرم چرا گیج می رود ؟
سَرم گیج می رود ،
و سرما سَر مارا هم گرم نمی کند ،
با بازی دندان بالا ...
دندان پائین ....
بیا دوباره سرگرم هم شویم !....
جنگل تاریکی را می بلعد ،
و شغال جنگل را ،
من دردهان کدام یک نشسته ام و شعر مینویسم
مینویسم ،
فکر می کردم ،
مادربزرگ یعنی دندان طلا
مادربزرگ یعنی میله های بافتنی
که عریانی ی تو را می پوشد ،
پدربزرگ یعنی تفنگ بر دیوار کوبیده شده
که بر ذهن روسپی ی من
گلوله ی مرگ می کارد !
یک جای این شعر تو را باید
قایم می کردم
تا بهانه دست شاعران مادر به خطا ندهم !
من که خواهم مُرد ،
اما کودک این شعر
در تو بزرگ می شود !
×
شکارچیان از سمت چپ این کاغذ
به سوی دهانی می روند ،
که دیگر آواز نمی خواند !
پیش بینی ی هر دوستت دارمی ساده است ،
دل می خواهد عزیزم !....
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
وحیدپورزارع
۱۳۸۵/۹/۲۹
تهران